|
وقتی رخ آیینه ها حتی، در صبح روشن مات می گردد... هرگز نمی دانم در این بازی ، برد است سهم من و یا کیشم...
گفتي ميروم باران كه ببارد بر ميگردم باور كردم حالا سالها از دوری ديدارو دست ها در گذرباران هايی كه آمدند تا دست خلوت های مرا به دور دست تو گره بزنند مي گذرد و تونيامدی حق داری ديگر روزگار اعتمادبا باران وبابونه هاي خيالي گذشته است .. حالا خوب ميدانم هر باراني كه ببارد چشمانی منتظر دنبال دستهاي تنهايي ميگردند كه صاحب شعرند و قرار است روزی به بهانه باران برگردند... |
About![]()
درد من حصار برکه نيست
Home
|