تبليغاتX
شبی بارانی

شبی بارانی

باران میبارد امشب , دلم غم دارد امشب ...

باران عشق باریدوانتظارصدای دلنشین تو به پایان رسید. با ریختن باران ،

تو مثل همیشه به حرف آمدی وگفتی این باران عشق است باران دل من،

بارانی است که هیچ وقت در زندگی من تمامی ندارد .باران  احساس است.

 همیشه در آرزوی باران که بهترین آرزوی توست به انتظار مینشینم

+نوشته شده در 88/08/19ساعت11:29 AMتوسط باران | |

باز باران بی ترانه ....
باز باران با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم
باز ماتم ...

من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی دانم ، نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست ....
نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست ...نمی فهمم ....
کجای اشک یک بابا
که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد ....نمی دانم ...
نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاستکجای مرگ ما زیباست ...نمی فهمم ....

بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست...
و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست...

و باران من و تو درد و غم دارد خدا هم خوب میداند

                                          که این عدل زمینی عدل کم دارد

+نوشته شده در 88/06/04ساعت2:20 AMتوسط باران | |


شعر من اینجا گم شد
آه جای تر او خالی ماند
شعر باران من آن اوج عزیز
که غم غربت من ویران کرد
شعر باران من ای شعر دلم
تا تو رفتی دل من پرزده است
لیک این صفحه بدون تو سفیدوخالی
مینگارم در آن
من کنون تا غم نیستنت حس نشود

رفتی و حس قشنگ باران
من هنوز و هر روز
در دل خود دارم
حس زیبای طراوت ، شادی
حس عشقی زیبا
که تو باران تو به من می دادی
 قصه کوته کردم
باز باران آمد
از هوا یا ز دو چشم خیسم؟
نیک بنگر!
چه تفاوت دارد..

+نوشته شده در 88/05/11ساعت0:39 AMتوسط باران | |

 

 من که رفتم بنويسيد دمش گرم نبود

بنويسيد صدا بود ولي نرم نبود

خانه در خاک و خدا داشت ، تماشايي بود

بنويسيد دو خط مانده به تنهايي بود

بنويسيد که با ماه ،کبوتر مي چيد

از لب زاغچه ها بوسهء باور مي چيد

بنويسيد که با چلچله ها الفت داشت

اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت

دلش از زمزمهء نور عطش مي باريد

ريشه در ماه ، ولي روي زمين مي جوشيد

بنويسيد زبان داشت ولي لال نشد

بنويسيد که پوسيد ولي کال نشد

پُرِ طوفان غزل بود ولي سيل نداشت

بنويسيد که دل داشت ولي ميل نداشت

پنجه بر پنجرهء روشن فردا مي زد

وسعت حوصله اش طعنه به دريا مي زد

بنويسيد به قانونِ عطش ، آب نداد

و کسي کودک احساسش را تاب نداد

سرد و سرما زده از سمت کوير آمده بود

کودکي بود که در هياتِ پير آمده بود

تا صداي دل خود چند تپش فاصله داشت

گاه با فلسفهء عشق کمي مسئله داشت

+نوشته شده در 88/04/13ساعت11:14 PMتوسط باران | |

                                      

                                                  بعد از او تمام شبهایم بارانیست...

 

                                                         View Full Size Image

رفتی تا که از این گرد زمین پاک بمانی .... آسمانی تر از آن بودی تو، که در خاک بمانی

                                              پدر عزیزم به رحمت خدا رفت..

                              دوستای عزیزم برای شادی روحش فاتحه ای بخونید..

+نوشته شده در 88/01/16ساعت12:28 PMتوسط باران | |