|
به ممتدترین نگاه تو خیره میشوم، پلک بر هم میزنی، از چشمت می افتم
ستاره خاموش چشمانت شده ؛ و آرزودارد قطره ای ببارد دستهای عاشقان را به هم می رساند ؟
باز باران بی ترانه گریه هایم عاشقانه میخورد بر سقف قلبم یاد ایام تو داشتن میزند سیلی به صورت باورت شاید نباشد مرده است قلبم ز دستت فکر آنکه با تو بودم با تو بودم شاد بودم توی آن دشت نگاهت گم شدن در خاطراتت ...
با سحرگاهي كه ميآميزد باور ريزش برگ، فصل آغاز تگرگ فصل تنهايي تن، وقت پيدايش مرگ تو اگر ميآيي قاصدك را به صداقت پر كن مژدگاني بده يك دوست كجاست دوستي آمده بود انتهاي نفس آغازش جاي پاي سخني خالي بود واژهها آمد و رفت دل تنهايي ما را همدمي تازه نكرد شب ما را نربود محفلي تازه نكرد در هواي نفست هم قفس تازه شدم...
شبی غمگين , شبی باراني , شبی سرد , مرا در غربت فردا رها کرد دلم در حسرت ديدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد تمام هستي ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبي به پا کرد او هرگز شکستم را نفهميد اگر چه تا ته دنيا صدا کرد
آی باران باران شيشيه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اطاقم دلتنگ... ميپرد مرغ نگاهم تا دور وای باران باران پر مرغان نگاهم را شست...
اکنون عزم سفر کرده ای! مرا می گذاری و می گريزی و من می مانم با ياد تو، من می مانم با خاطرات لحظه های با تو بودن، و من بی تو اشک خواهم ريخت و پس از تو با زندگی وداع خواهم کرد اما ريشه های عشق تو در وجودم نخواهد خشکيد و قلب عاشقم را در دل خروار ها خاک سياه زنده نگاه خواهد داشت و تو ياد مرا از خاطر خواهی برد و دل کوچکم را خواهی شکست . . ... . . پس از سال ها باز خواهی گشت، اما نشانم را نخواهی يافت آن زمان در گور سرد قلبت به سراغم بيا در متروک ترين کنج قلبت، در اعماق يادها، و در ورای فراموشی، يادگار عشقم را خواهی يافت آن جمله "دوستت دارم" را که با تکه تکه های قلبم برايت نوشتم...
من ازين پس به همه عشق جهان ميخندم به هوس بازی اين بي خبران ميخندم من از ان روز که دلدارم رفت... به غم و شادی اين بی خبران مي خندم
از کنار هم دو سرگردان دو عاشق خبر از درد يکديگر ندارند يکی را آرزو آب و خاک دريغا عشق را باور ندارند
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، ترا بالهجه گلهای نیلوفر صدا کردم تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ
ای صمیمی ! ای دوست گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام میایی دیدنت حتی از دور آب بر آتش دل می پاشد آنقدر تشنه ی دیدار تو ام که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم دل من لک زده است گرمی دست تو را محتاجم و دل من به نگاهی از دور طفلکی می سازد ای قدیمی ! .....ای خوب تو مرا یاد کنی یا نکنی من به یادت هستم من صمیمانه به یادت هستم دایم از خنده لبانت لبریز دامنت پر گل باد
اگر روزی دلم گرفت یادم باشد که خدا با من است، که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد. که بهار نزدیک است، که فردا منتظرم می ماند، که من راه رفتن می دانم و دویدن، و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد. که خدای من اینجاست همین نزدیکیها، و من، تنها نیستم
روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است غزل هجرت من را همه جا بنويسيد روي قبرم بنويسيدمهاجر بوده است
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت و بعد از رفتنت نوازش در غمي خاکستري گم شد
من اکنون چه غريبم اينجا مثل يک قطره آب مثل يک تکه ابر مثل يک برگ که رها شد در باد و چه اينجا سرد است مثل احساس درختي که دلش سوخته است مثل مرغي که مثل دستان کسي که ندارد احساس و چه سخت است دراينجا ماندن وبگويي که زمان چه عذاب آور وحول انگيز است و چه خوب است که احساس کني و شب و روزدلت همره اوست و چه زيباست اگرفکر کني منتظر بايد بود
ارزویم اینست : نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی عاشق آنکه تو را میخواهد و به لبخند تو از خویش رها میگردد و تو را دوست بدارد، به همان اندازه که دلت میخواهد...
چه عذاب بزرگي است وقتي که من تمام تنهايي رابه دوش مي کشم و سخت ترين لحظه هاي انتظار را با شکيبايي خود قسمت مي کنم. ستاره هاي چيده شده و سفره هاي خالي احساس که مهرباني سايه هارنگينش کرده است. و من هر روزتحليل مي روم ....
تو چه ساده اي و من ، چه سخت تو پرنده اي و من ، درخت. آسمان هميشه مال توست ابر، زير بال توست من ، ولي هميشه گير کرده ام. تو به موقع مي رسي و من، سال هاست دير کرده ام.
کاش همان لحظه که تقديم تو شد هستي من ميسپردم که مواظب باشی جنس اين جام بلور است پر از عشق و غرور مبدا که بازيچه شود ميشکند...
دل من تنها بود دل من هرزه نبود دل من عادت داشت که بماند يک جا به کجا؟ معلوم است به در خانه تو دل من عادت داشت که بما ند آنجا پشت يک پرده تور که تو هر روز ان را به کناری بزنی دل من ساکن ديوارو دری که تو هر روز از ان ميگذری دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه ی يک باغچه بود که تو هر روز به ان مينگری دل من را ديدی روزگاری ساکن قلب تو بود يادت هست؟
صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ، براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و پرکشيدن باز مي دارد آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم ! هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در سکوت تو نهفته...
امشب گريه ميكنم . گريه ميكنم برا تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن. برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم خواستم وبودي. امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق. براي تو... براي تو.... و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم وهنوز شكست نخوردم...
تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم چون تو پاک هستي مي توانم تو را خط خطي کنم که آن وقت در زندان خط هايم براي هميشه ماندگار ميشوي ووقتي که نيستي بي رنگي روزهايم را با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم...
ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم همه وقت ... همه جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم تو بدان این را ، تنها تو بدان تو بیا تو بمان با من تنها تو بمان جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب من فدای تو بجای همه گل ها تو بخند اینک این من که بپای تو درافتادم باز ریسمانی کن از آن موی دراز تو بگیر تو ببند پاسخ چلچله ها را تو بگوی قصه ی ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان در دل ساغر هستی تو بجوش من همین یک نفس از جرعه ی جانم با قیست آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش
|
About![]()
من به خود میگوییم Archivesآبان 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 Links
غوغای عشق دردفتر عشق |