تبليغاتX
شبی بارانی

شبی بارانی

باران میبارد امشب , دلم غم دارد امشب ...

به ممتدترین نگاه تو خیره میشوم،


خود را به امتداد نگاهت می آویزم،

 

پلک بر هم میزنی، از چشمت می افتم


میگویی دلت را بگیر از من،


نگاهت را نیز،


آنگاه در آخرین سقوطم،


گوشه چشمت،


یک مژه برای رهایی به من قرض میدهد،


و من تا اوج نگاه تو بالا میروم،


و باز تا سقوطی دیگر پشت پلکت به انتظار میمانم.

+نوشته شده در 86/06/28ساعت8:55 PMتوسط باران | |

Click to view full size image 

+نوشته شده در 86/06/27ساعت11:5 AMتوسط باران |

ستاره خاموش چشمانت



این روزها ، باور بودنت حتی برای چشمانم هم سوال

شده ؛


دراین میان ، خود را به تلاطم گردبادی نامرد می سپارم


تا تو را در تو بیابم

در سرانجام تصمیم


ناچارم که دل به امواج بیرحم دریای طوفان زده ای بسپارم


که پیش از این ، جان عاشقان را می گرفت


اما ، هرگز ندانستم چرا ؟

از غم ، چشمم پر است

 

 و آرزودارد قطره ای ببارد


افسوس ، که حتی ترنم اشک هم مرا می آزارد


و چیزی جز غروب جدایی را به یادم نمی آورد

پس من چیستم ؟


برگی تازه که از نهال آرزوهای جوانی جدا گشته


یا خاک سرد سواحل شمالی که پیش از این

دستهای عاشقان را به هم می رساند ؟

شاید هم ، صدای رد پای فرشته ای در برف


که برای آشتی دادن پروانه ها به زمین بازگشته

در این هیاهو


باید که زیست ، چه با تو ؛ چه بی تو


در غربت یا آرزو و شاید هم وقتی در رویا . . .

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در 86/06/25ساعت0:51 AMتوسط باران | |

 

TinyPic image

+نوشته شده در 86/06/22ساعت4:53 PMتوسط باران |

باز باران بی ترانه

گریه هایم عاشقانه

می‌خورد بر سقف قلبم

یاد ایام تو داشتن

می‌زند سیلی به صورت

باورت شاید نباشد

مرده است قلبم ز دستت

فکر آنکه با تو بودم

با تو بودم شاد بودم

توی آن دشت نگاهت

گم شدن در خاطراتت ...

 

+نوشته شده در 86/06/22ساعت3:12 PMتوسط باران | |

با سحرگاهي كه مي‌آميزد

باور ريزش برگ،

فصل آغاز تگرگ

فصل تنهايي تن،

وقت پيدايش مرگ

تو اگر مي‌آيي قاصدك را به صداقت پر كن

مژدگاني بده يك دوست كجاست

دوستي آمده بود انتهاي نفس آغازش

جاي پاي سخني خالي بود

واژه‌ها آمد و رفت

دل تنهايي ما را همدمي تازه نكرد

شب ما را نربود

محفلي تازه نكرد

در هواي نفست

هم قفس تازه شدم...

 

+نوشته شده در 86/06/19ساعت3:42 PMتوسط باران | |

 

+نوشته شده در 86/06/15ساعت0:43 AMتوسط باران |

شبی غمگين ,

شبی باراني ,

شبی سرد ,

 مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت ديدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

تمام هستي ام بود و ندانست

که در قلبم چه آشوبي به پا کرد

او هرگز شکستم را نفهميد اگر چه تا ته دنيا صدا کرد

 

+نوشته شده در 86/06/14ساعت0:26 AMتوسط باران | |

+نوشته شده در 86/06/14ساعت0:22 AMتوسط باران |

آی باران باران

شيشيه ی پنجره را باران شست

از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اطاقم دلتنگ...

ميپرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران

باران

پر مرغان نگاهم را شست...

+نوشته شده در 86/06/11ساعت8:46 PMتوسط باران | |

اکنون عزم سفر کرده ای!

مرا می گذاری و می گريزی

و من می مانم با ياد تو،

من می مانم با خاطرات لحظه های با تو بودن،

و من بی تو اشک خواهم ريخت

و پس از تو با زندگی وداع خواهم کرد

اما ريشه های عشق تو در وجودم نخواهد خشکيد

و قلب عاشقم را

در دل خروار ها خاک سياه زنده نگاه خواهد داشت

و تو ياد مرا از خاطر خواهی برد

و دل کوچکم را خواهی شکست

.

.

...

.

.

پس از سال ها باز خواهی گشت،

اما نشانم را نخواهی يافت

آن زمان در گور سرد قلبت به سراغم بيا

در متروک ترين کنج قلبت،

در اعماق يادها،

و در ورای فراموشی،

يادگار عشقم را خواهی يافت

آن جمله "دوستت دارم" را

که با تکه تکه های قلبم

برايت نوشتم...

 

+نوشته شده در 86/06/09ساعت2:13 PMتوسط باران | |

من ازين پس به همه عشق جهان ميخندم

به هوس بازی اين بي خبران ميخندم

من از ان روز که دلدارم رفت...

به غم و شادی اين بی خبران مي خندم

 

+نوشته شده در 86/06/08ساعت1:52 PMتوسط باران | |

از کنار هم

دو سرگردان دو عاشق

خبر از درد يکديگر ندارند

يکی را آرزو آب و خاک

دريغا عشق را باور ندارند

 

+نوشته شده در 86/06/08ساعت1:49 PMتوسط باران | |

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ،

 

ترا بالهجه گلهای نیلوفر صدا کردم

 

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ

 


آرزوهایت دعا کردم


پس از یک جستجوی نقره ای



در کوچه های آبی احساس


تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید ،


با حسرت جدا کردم


و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی


ادامه مطلب

+نوشته شده در 86/06/07ساعت4:41 PMتوسط باران | |

ای صمیمی !

ای دوست

گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام میایی

دیدنت

حتی از دور

آب بر آتش دل می پاشد

آنقدر تشنه ی دیدار تو ام

که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم

دل من لک زده است

گرمی دست تو را محتاجم

و دل من

به نگاهی از دور

طفلکی می سازد

ای قدیمی !

.....ای خوب

تو مرا یاد کنی

یا نکنی

من به یادت هستم

من صمیمانه به یادت هستم

دایم از خنده لبانت لبریز

دامنت پر گل باد

 

+نوشته شده در 86/06/07ساعت1:9 AMتوسط باران | |

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد

که خدا با من است،

که فرشته ها برایم دعا میکنند،

که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد.

یادم باشد که قاصدکی در راه است،

که بهار نزدیک است،

که فردا منتظرم می ماند،

که من راه رفتن می دانم و دویدن،

و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد.

اگر روزی دلم گرفت یاد م باشد

که خدای من اینجاست همین نزدیکیها،

و من، تنها نیستم

 

+نوشته شده در 86/06/06ساعت2:45 PMتوسط باران | |

روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است

بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است

بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست

او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است

غزل هجرت من را همه جا بنويسيد

روي قبرم بنويسيدمهاجر بوده است

+نوشته شده در 86/06/06ساعت2:38 PMتوسط باران | |

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

 

و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت

 

و بعد از رفتنت

 

نوازش در غمي خاکستري گم شد

 

 

 

+نوشته شده در 86/06/03ساعت9:50 PMتوسط باران | |

من اکنون چه غريبم اينجا

مثل يک قطره آب

مثل يک تکه ابر

مثل يک برگ که رها شد در باد

و چه اينجا سرد است

مثل احساس درختي

که دلش سوخته است

مثل مرغي که

 
جامانده ز کوچ

مثل دستان کسي که ندارد احساس

و چه سخت است دراينجا ماندن وبگويي که زمان

چه عذاب آور وحول انگيز است

و چه خوب است

که احساس کني


که کسي هست که يادت با اوست

و شب و روزدلت همره اوست

و چه زيباست اگرفکر کني

منتظر بايد بود


تا که او برگردد...

 

+نوشته شده در 86/06/03ساعت9:47 PMتوسط باران | |

ارزویم اینست :

نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از

شوق زیاد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی

عاشق آنکه تو را میخواهد

و به لبخند تو از خویش رها میگردد

و تو را دوست بدارد، به همان اندازه

که

دلت میخواهد...

 

+نوشته شده در 86/06/03ساعت9:34 PMتوسط باران | |

چه عذاب بزرگي است

 

وقتي که من تمام تنهايي رابه دوش مي کشم

 

و سخت ترين لحظه هاي انتظار را با

 

شکيبايي خود قسمت مي کنم.


آرزوي محالي ست درک دستهاي تواز انتهاي تنهايي

 

ستاره هاي چيده شده و سفره هاي خالي احساس

 

که مهرباني سايه هارنگينش کرده است.


تو حتي از فکر اين عذاب هم عاجزي

 

و من هر روزتحليل مي روم ....

 

+نوشته شده در 86/06/02ساعت8:14 PMتوسط باران | |

تو چه ساده اي و من ، چه سخت

 

تو پرنده اي و من ، درخت.

 

آسمان هميشه مال توست

 

ابر، زير بال توست

 

من ، ولي هميشه گير کرده ام.

 

تو به موقع مي رسي و من،

 

سال هاست دير کرده ام.

 

 

+نوشته شده در 86/06/02ساعت2:39 PMتوسط باران | |

کاش همان لحظه که تقديم تو شد هستي من

ميسپردم که مواظب باشی

جنس اين جام بلور است

پر از عشق و غرور

مبدا که بازيچه شود ميشکند...

 

+نوشته شده در 86/06/02ساعت2:30 PMتوسط باران | |

دل من تنها بود

دل من هرزه نبود

دل من عادت داشت که بماند يک جا

به کجا؟

معلوم است

به در خانه تو

دل من عادت داشت که بما ند آنجا

پشت يک پرده تور

که تو هر روز ان را به کناری بزنی

دل من ساکن ديوارو دری که تو هر روز از ان ميگذری

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه ی يک باغچه بود

که تو هر روز به ان مينگری

دل من را ديدی

روزگاری ساکن قلب تو بود

يادت هست؟

 

+نوشته شده در 86/06/01ساعت11:20 PMتوسط باران | |

صداي چک چک اشکهايت را از پشت ديوار زمان مي شنوم

و مي شنوم که چه معصومانه در کنج سکوت شب ‌،

براي ستاره ها ساز دلتنگي مي زني و من مي شنوم

مي شنوم هياهوي زمانه را که تو را از پريدن و

پرکشيدن باز مي دارد

آه ، اي شکوه بي پايان اي طنين شور انگير

من مي شنوم به آسمان بگو که من مي شکنم !

هر آنچه تو را شکسته و مي شنوم هر آنچه در

سکوت تو نهفته...

 

+نوشته شده در 86/06/01ساعت4:22 PMتوسط باران | |

امشب گريه ميكنم .

گريه ميكنم برا تو براي خودم

براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن.

برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم

خواستم وبودي.

امشب گريه ميكنم به وسعت دريا

به وسعت بيشه

به وسعت دل عاشق.

براي تو...

براي تو....

و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم

وهنوز شكست نخوردم...

 

+نوشته شده در 86/06/01ساعت4:19 PMتوسط باران | |

تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم

                چون تو پاک هستي

         مي توانم تو را خط خطي کنم که 

آن وقت در زندان خط هايم  براي هميشه ماندگار ميشوي

                 ووقتي که نيستي

بي رنگي روزهايم را با مداد رنگي هاي يادت

                 رنگ مي زنم...

 

+نوشته شده در 86/06/01ساعت4:11 PMتوسط باران | |

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت ... همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را ، تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

من فدای تو بجای همه گل ها تو بخند

اینک این من که بپای تو درافتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر

تو ببند

پاسخ چلچله ها را تو بگوی

قصه ی ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه ی جانم با قیست

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش

 

 

+نوشته شده در 86/06/01ساعت4:1 PMتوسط باران | |