تبليغاتX
شبی بارانی

شبی بارانی

باران میبارد امشب , دلم غم دارد امشب ...

TinyPic image

+نوشته شده در 86/08/28ساعت11:37 PMتوسط باران |

نمی دونی وقتی چشمات پر خوابه ،

به چه رنگه ، به چه حاله

مثل يک جام شرابه

نمی دونی چه عميقه چه سخنگو

مثل اشعار مسيحايی حافظ يه کتابه ، يه کتابه

مثل يک جام شرابه

نميدونی ، نميدونی ، نميدونی

که چه رنگه ، چه قشنگه ،رنگ افتاب بهاره

مثل يک جام بلوره شايدم چشمه ی نوره

 مثل يک جام شرابه 

 زر نابه....

نمی دونی که دل من ،

توی اون چشمای شوخت

روی اون برکه ی آروم ، يه حبابه

نمی دونی و بجز من دگری هم نميدونه

که يه دنيا توی اون چشم سياهه

هر کی گفته ، هرکی ميگه ، همه حرفه

تو رو ميخواد بفريبه

جز دل من که پر از عشق و جنونه

قدراون چشم سياه رو

دل ديگر نميدونه ،       

چشم ديگر نميخونه... 

نمی دونی وقتی چشمات پر خوابه ،

به چه رنگه ، به چه حاله

مثل يک جام شرابه . . .

 

+نوشته شده در 86/08/23ساعت10:47 PMتوسط باران | |

+نوشته شده در 86/08/21ساعت1:42 PMتوسط باران |

عجب صبري خدا دارد

 

اگر من جاي او بودم

 

همان يك لحظه اول

 

 كه اول ظلم را مي‌ديدم از مخلوق بي وجدان

 
جهان را با همه زيبايي و زشتي

 

 به روي يكدگر ويرانه مي‌كردم

 
عجب صبري خدا دارد

 
اگر من جاي او بودم


كه در همسايه صدها گرسنه

 

چند بزمي گرم عيش و نوش مي‌ديدم


نخستين نعره مستانه را آندم بر لب پيمانه مي‌كردم

 
عجب صبري خدا دارد

 
اگر من جاي او بودم

 
براي خاطر تنها يكي مجنون صحراگرد بي‌سامان

 
هزاران ليلي نازآفرين را كو به كو آواره و ديوانه مي‌كردم

 
عجب صبري خدا دارد


اگر من جاي او بودم

 
بگرد شمع سوزان دل مشتاق سرگردان


سر و پاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي‌كردم

 
عجب صبري خدا دارد


اگر من جاي او بودم


بعرش كبريايي با همه صبر خدايي


تا كه مي‌ديدم عزيز نابجايي

 

 ناز بر يك ناروا گر ديد خواري مي‌فروشد

 
گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه مي‌كردم.

 
عجب صبري خدا دارد


چرا من جاي او باشم


همين بهتر كه خود جاي خود نشسته

 

و تاب تماشاي زشتكاري‌هاي اين مخلوق را دارد


وگرنه من به جاي او چو بودم يك نفس كي عادلانه

 

 سازشي با جاهل و فرزانه مي‌كردم


عجب صبري خدا دارد

 

 

+نوشته شده در 86/08/16ساعت10:27 AMتوسط باران | |

+نوشته شده در 86/08/07ساعت2:15 PMتوسط باران |

تو هرگز نخواهی ديد که من در

 

شبی بارانی شهر را بدرود خواهم گفت

 

تو هرگز نخواهی فهميد من به حرمت

 

باران چشمهايم  از ابتدا تا انتهای حضورت

 

شهر را با چشمهای بارانی بدرود خواهم  گفت

 

چه ساده

 

حضور گنگم در دنيايت محو شد

 

به سادگی افتادن برگ پاييزی

 

به سادگی  سوختنی پروانه وار

 

به سادگی  آواز قو

 

هر گاه صدای باران گوشهايت را نوازش داد

 

به خاطر بيا ور که من ذره ذره وجودت را

 

با باران سرودم  و تو هرگز نشنيدی

 

من بودم من ماندم

 

تو نبودی نماندی

 

 

+نوشته شده در 86/08/03ساعت11:3 AMتوسط باران | |