تبليغاتX
شبی بارانی

شبی بارانی

باران میبارد امشب , دلم غم دارد امشب ...

نمی دانم...

اين تويی که پيدا نمی شوی

يا

اين منم که گم شده ام ؟!

                                          نمی دانم ..

 

+نوشته شده در 87/02/26ساعت5:27 PMتوسط باران | |

امروز

در میان سکوتمان جای چه حرفهایی خالی بود..

هزاران کلمه با هم فاصله داشتیم..

چشمانم به یاد آخرین نگاهت در ان شبی بود که رفتی

میان آن همه تردید

بین هزاران قطره ی باران که اشکهایمان را در پسشان پنهان کرده بودیم..

امروز در دلم غوغا بود که چه در اندیشه ی توست؟

نگاهت که نگاهم را ربود

آسمان بر سرم فرو ریخت..

  و باز من گم شدم      

                               زیر آواری از خاطره ها...                          

 

+نوشته شده در 87/02/22ساعت5:15 PMتوسط باران | |

می بينی..

تو چه آرام می گذری از کنار تنهاييم

نيم نگاهی ولبخندی

به نشانه دوستی..

يا رسم وعادت ديرين..


برای تسکين قلب من است يا افکار خودت؟


نمی دانم!

هر چه هست

قلب مرا به آتش می کشاند..

چشمانم را بارانی میکند...

و مرا به سکوت میکشاند.

همين . . . . .

+نوشته شده در 87/02/19ساعت7:41 PMتوسط باران | |

 

مي دانم اين روزها گاهي ، تا سرحد نبودن بي خيال ماندن مي شوی !

 مي دانم اين روزها تنها مانده اي و آرام و آهسته در خود مي شكني!

مي دانم اين روزها آدمها مثل نفس كشيدن يا حتي ساده تر از آن

عهد مي شكنند وتنهايت مي گذارند و

 مي روند آنجا كه خودشان هم نمي دانند كجاست!

مي دانم اين روزها هيچ كس حرمت دلتنگي ها و دلواپسيهايت را

نمي داند.

 و مثل سايه هاي بي صداي ابر از آسمان دلتنگيت بي خيال و بي مرام

 گذر مي كنند!

مي دانم با تمام بي غروبيت ،گاهي زمزمه هاي غروب بر قامت غم گريزت

سايه مي افكند ، مي دانم با تمام اميدهايت،

گاهي اندوهگين ترين عاشق دنيا مي شوي!

مي دانم،اين ها را خوب مي دانم!

                                          

 

 

کاشکي که بارون بزنه 

به سقف و ايوون بزنه

 

کاشکي دلم پر بگيره

 

شادي رو از سر بگيره

 

کاش دوباره بارون بياد

 

رو تن ياس و نسترن

 

کاشکي بوي خدا بياد

 

تو کوچه و تو باغ من

 

کاش دوباره بارون بياد

 

اشک خدا رو ببوسم!

 

تا که دلم جون بگيره

 

از غم دنيا.... نپوسم

 

 

 

+نوشته شده در 87/02/12ساعت2:27 PMتوسط باران | |

 

و من در تنها ترین لحظه هایم برای ماندنت تمامی اشکهایم را به ابرها هدیه کردم

 تا اگر در شبی بارانی

اسمان بارید بتوانی اشکهایم را ببینی تا شاید بمانی..

+نوشته شده در 87/02/09ساعت3:37 PMتوسط باران | |