|
نمی دانم... اين تويی که پيدا نمی شوی يا اين منم که گم شده ام ؟! نمی دانم ..
امروز هزاران کلمه با هم فاصله داشتیم.. چشمانم به یاد آخرین نگاهت در ان شبی بود که رفتی میان آن همه تردید بین هزاران قطره ی باران که اشکهایمان را در پسشان پنهان کرده بودیم.. امروز در دلم غوغا بود که چه در اندیشه ی توست؟ نگاهت که نگاهم را ربود آسمان بر سرم فرو ریخت.. و باز من گم شدم زیر آواری از خاطره ها...
می بينی.. و مرا به سکوت میکشاند. همين . . . . .
مي دانم اين روزها گاهي ، تا سرحد نبودن بي خيال ماندن مي شوی ! مي دانم اين روزها تنها مانده اي و آرام و آهسته در خود مي شكني! مي دانم اين روزها آدمها مثل نفس كشيدن يا حتي ساده تر از آن عهد مي شكنند وتنهايت مي گذارند و مي روند آنجا كه خودشان هم نمي دانند كجاست! مي دانم اين روزها هيچ كس حرمت دلتنگي ها و دلواپسيهايت را نمي داند. و مثل سايه هاي بي صداي ابر از آسمان دلتنگيت بي خيال و بي مرام گذر مي كنند! مي دانم با تمام بي غروبيت ،گاهي زمزمه هاي غروب بر قامت غم گريزت سايه مي افكند ، مي دانم با تمام اميدهايت، گاهي اندوهگين ترين عاشق دنيا مي شوي! مي دانم،اين ها را خوب مي دانم! کاشکي که بارون بزنه به سقف و ايوون بزنه کاشکي دلم پر بگيره شادي رو از سر بگيره کاش دوباره بارون بياد رو تن ياس و نسترن کاشکي بوي خدا بياد تو کوچه و تو باغ من کاش دوباره بارون بياد اشک خدا رو ببوسم! تا که دلم جون بگيره از غم دنيا.... نپوسم |
About![]()
من به خود میگوییم Archivesآبان 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 Links
غوغای عشق دردفتر عشق |