تبليغاتX
شبی بارانی


شبی بارانی

باران میبارد امشب , دلم غم دارد امشب ...

 

 من که رفتم بنويسيد دمش گرم نبود

بنويسيد صدا بود ولي نرم نبود

خانه در خاک و خدا داشت ، تماشايي بود

بنويسيد دو خط مانده به تنهايي بود

بنويسيد که با ماه ،کبوتر مي چيد

از لب زاغچه ها بوسهء باور مي چيد

بنويسيد که با چلچله ها الفت داشت

اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت

دلش از زمزمهء نور عطش مي باريد

ريشه در ماه ، ولي روي زمين مي جوشيد

بنويسيد زبان داشت ولي لال نشد

بنويسيد که پوسيد ولي کال نشد

پُرِ طوفان غزل بود ولي سيل نداشت

بنويسيد که دل داشت ولي ميل نداشت

پنجه بر پنجرهء روشن فردا مي زد

وسعت حوصله اش طعنه به دريا مي زد

بنويسيد به قانونِ عطش ، آب نداد

و کسي کودک احساسش را تاب نداد

سرد و سرما زده از سمت کوير آمده بود

کودکي بود که در هياتِ پير آمده بود

تا صداي دل خود چند تپش فاصله داشت

گاه با فلسفهء عشق کمي مسئله داشت

نوشته شده در 88/04/13ساعت 11:14 PM توسط باران| |


Design By : Night Skin